این قافله عمر عجب میگذرد!   

اصلا فکر نمی کردم مدت پنج سال از آخرین باری که توی این وب می نویسم بگذره! واقعا زمان بسرعت عجیبی میگذره! ناراحت

لینک
یکشنبه ۱٩ امرداد ،۱۳٩۳ - مریم و هاله

   فقط توکل کنید   

خیلی وقته به وبلاگ سرنزدم . ولی باور کنید که دو شغله بودن خیلی وقتم رو می‌گیره، اکثر اوقات شاید 4 ساعت در شبانه روز هم نخوابم ولی خوشحالم که خدا این توفیق رو بهم داده که بتونم در شعبه موفق باشم و روی خیلی ها رو کم کنم و شکرش می‌کنم که برای کار عکاسی هم خیلی خیلی حمایتم کرده....... باور کنید توکل واقعی و نه فقط زبونی به خدا خیلی تاثیر گذاره.... من طی 8 ماهه گذشته این موضوع رو با تموم وجود حس کردم و به همه توصیه می‌کنم وقتی دارید توکل می‌کنید دیگه همه چیز رو دست خودش بسپرید و هیچ استرسی رو به خودتون راه ندید...

ولی با تمام این اوصاف هنوز هم برای انجام کارها مثل سینما رفتن و حتی دیدن فیلم کم حوصله هستم و ترجیح می‌دم سرم رو با کار گرم کنم ، حتی حوصله رستوران رفتن با دوستام رو هم ندارم  و ئمی دونم علتش چیه ؟؟؟

هاله

لینک
پنجشنبه ۱٦ اردیبهشت ،۱۳۸٩ - مریم و هاله

   سال نو مبارک   

فرخنده باد بر همگان مقدم بهار
نوروز، جاودانه ترین جشن روزگار

دوستان عزیزم سال نو مبارک

امیدوارم سال 89 سالی سرشار از سلامتی و تندرستی، شادی، موفقیت، پیشرفت و... باشد.

 

مریم

 

 

لینک
دوشنبه ٩ فروردین ،۱۳۸٩ - مریم و هاله

   سردرگم   

 نمی دونم چرا این مدت چیزی ننوشتم!!  شاید هنوز گیجی و دلمردگی بعد از انتخابات منو دلزده نگه داشته. از هرچی که اتفاق می افته نگرانم، توی مغزم مدام دارم اتفاقات رو تجزیه و تحلیل می کنم تابتونم حدس بزنم در آینده نزدیک چه اتفاقاتی منتظرمونه!!!

می دونم طبیعی نیست ولی مدام استرس دارم  و دست و دلم برای تمرکز روی کارهای جدید پیش نمی ره، شاید شما هم همین شرایط رو دارید تجربه میکنید یا از اون رد شده باشید ولی آینده مبهم خیلی شرایط تصمیم گیری  و تمرکز روی برنامه‌های جدید رو برام سخت کرده.

چند روز که نزدیک میدون توحید روی پل هوایی از سازمان ملی جوانان یه تبلیغ نصب شده که این جمله روش دیده می‌شه: "آینده همین جاست، نزدیک شما"  هر وقت این تبلیغ رو می بینم به سادگی مسؤولین این سازمان پوزخند می‌زنم و ته دلم از اینکه به عنوان یه جوون احمق فرض شدم به شدت عصبانی می‌شم. ازدوماه پیش که رفتم شعبه از مشتری ها چیزهایی می‌شنوم که قبلا در مورد بعضی‌هاش شک داشتم ولی حالا کسانی رو می‌بینم که از مشکلات پیدا و پنهانی حرف می‌زنن که ادامشون می‌تونه کشور نابود کنه حالا کسانی رو می‌بینم که دیگه تولید نمی‌کنن جاش از چین و تایلند جنس درجه دو میارن، پیمانکار ایی که نیروهاشون رو بخاطر کنار کشیدن سرمایه‌گذاران خارجی اخراج می‌کنن و موارد نا امید کننده دیگه... هر وقت توی ترافیک یه مردی رو می‌بینم که داره بین ماشین ها  دست فروشی می‌کنه مغزم خالی می‌شه....

حتما همتون هر روز تمام این موارد رو دارید لمس می‌کنید پس بیشتر خودم و شما رو عذاب نمی‌دم.....

هاله

لینک
سه‌شنبه ۱٠ آذر ،۱۳۸۸ - مریم و هاله

   بازگشت قهرمان.....   

سلام

من برگشتم ولی نه به روابط عمومی که خودم هم رغبتی برای رفتن به اونجا نداشتم بلکه رفتم یه واحد دور از دفتر آفایون از ما بهتران....

برگشتم تا به مدیر سابقم ثابت کنم عددی نیست که بتونه بخاطر رئیس دولت بعد از ن ه م!!!! با کارمنداش تسویه حساب سیاسی کنه...

ولی خداییش من یکی توی این مدت معنی واقعی کلمه!!!آزادی عقیده در ایران رو فهمیدم... و اینکه من به کی ر.ا.ی دادم اصلا مهم نیست ، چون ا.ن.ت.خ.ا.ب.ا.ت در ایران آزاد مطلق بود

متوجه شدم که مدیرعامل یه شرکت 3 هزارنفره فیزوری برایش خودش مقام الوهیت قائله و اگه جراتش رو پیدا کنه به قول گلمراد جلوی اسمش باید (ص) هم اضافه کنیم....

یاد گرفتم که دیگه به هیچ وجه راستگو نباشم و مثل نقل و نبات دروغ بگم.... یاد گرفتم که برم صف اول نماز جماعت اداره وایسم، بعد زیرآب بقیه رو بخاطر ا.ح.م.د.ی.ن.ژ.ا.د با جسارت تمام بزنم.... یاد گرفتم مقنعه ام رو بکشم جلو و بعد صدقلم آرایش کنم تا بخاطر حجاب و نجابت مورد تشویق  قرار بگیرم.... یاد گرفتم که جلوی مدیر حاجی صداش کنم و پشت سرش هر حرفی که دلم خواست از تهمت تا غیبت رو بهش ببندم... یادگرفتم که ریا کار باشم و صدتا چهره داشته باشم..... و مهمتر از همه یاد گرفتم تو چشم طرف نگاه کنم و حرفاشو تائید کنم و توی دلم هرچی فحش بلدم بهش بدم..

خدا و پیغمبری توی کدوم دوره زندگیتون به جز کار در ادارات ج.م.ه.و.ر.ی اسلامی می تونید اینهمه روی اعتقادات اخلاقی و اسلامیتون کار کنید؟؟؟؟؟

سبز باشید هاله

لینک
چهارشنبه ۸ مهر ،۱۳۸۸ - مریم و هاله

   من اخراج شدم...   

چیزهایی که در فکر بلکه در دلم می‌آید را نوشتم. چون وبلاگ ندارم برای شما فرستادم با نام من در وبلاگتان بدون تغییر حتی اگر غلط تایپی دارد بگذارید. چون اصولاً وب لاگ را قرتی بازی می‌دانم برای چند خط هم که کسی وبلاگ و سایت نمیزند! وآن هم کو تا بیننده داشته باشد. البته اگر مایلید و یا بهتر بگویم اگر بهتان بر نمی‌خورد. حقیقت تلخ است اما باید پذیرفت:

 در ازمنه قدیم خیلی مینوشتم اما برایم الآن که در دوره فترت پیشرفت و تعالی و درحال از دست دادن آنچه در سالها علم و سواد و فهم و امثالهم بود رو به افول نهادم بنابراین همه آنچه را میخواهم بنویسم از روی حس مینویسم به عبارت دیگر انگشتانم را البته موقتا در اختیار دلم قرار میدهم و از مغز نسبتا خالی خود سلب اختیار البته به اندازه همین چند سطر خواهم کرد.

نمیدانم از کجا بگویم فکر کنم (البته اگر فکری مانده باشد) ارتباطی بین پوسته و نه شوره سر با محرکات عصبی یافتم. اولها فکر میکردم این قضیه شاید حساسیت فصلی باشد که من به آن دچارم چون متاسفانه و برخلاف خیلی‌ها نظافت را رعایت می‌کردم اما در عین این که تحت درمان بودم بعضا نوعی التهاب پوستی همراه با بی اثر شدن داروها و شامپوهای مخصوص را تجربه کردم اما در شبانه روز گذشته یقین کردم که محرکات عصبی در یک لحظه همه چیز را میتوانند بی اثر کنند.

ما در محل کارمان وضعیتی نزدیک به چیزی که در این وبلاگ می‌نویسند داریم شما اسمش را گذاشته اید دیوانه‌ها در اداره یا همان دیوانه خانه چون بیشتر از شما اهل طنز هستم آن هم از نوع واقع‌گرایانه و طبیعتا تلخش، باید بگویم ما یک تیمارستان تمام عیار داریم که جالب است بدانید اکثر همکاران ما دیوانه و حتی دیوانه نما نیستند. هرچند اینجا تیمارستان نیست. شما به یک نفر آدم 160 سانتی اشاره کردید که مثل دیو شاخدار و اژدهای هفت سری که آدم از دیدن آن به آغوش مار غاشیه پناه می‌برد و ترس غیر قابل انکار و زایدالوصفی! از آن دارید، ما اینجا از خانم و آقا 4 تا 160 سانتی داریم که هیچ کدام مثل مترسک شما نیستند البته از دیروز شد 3 تا البته لازم به ذکر است که یک نفری که کم شد نه قد کشید نه کوتاه تر شد بلکه کلا و تا حدی به میل خودش حذف شد. موضوع این مطلب من هم حدودا همین است.

این 160 سانتی چهارم سابق دختر خانمی بود پاک نهاد و محترم (البته لازم به توضیح است که چون در وبلاگ پاورقی مد نیست به ناچار از پرانتز استفاده میکنم و این را هم تأکید می‌کنم که من زیاد با عدد 160 کاری ندارم اما چون این سطور را برای شما می‌نویسم که علاقه مفرطی به این مسئله و این عدد نسبتا میمون دارید اینطور نوشتم ) که سی چهل سال هم بیشتر ندارد شخصی باسجایای اخلاقی زیاد، تیزهوش و موقعیت نشناس و درعین  حال مهربان و پرخاش گر و بلکه ستیزه جو (فقط با برخی) بود. فکر کنم به رغم سن کمش حداقل نسبت به من که ده‌ها ماه جوانتر بلکه کوچکتر بود تجربیات کاری خوبی داشت و بقول یکی از سروران سوابق طولانی مدیدی داشت. ایشان با وجود هوش تندی که در یادگیری داشت، فقط آنچه را که می‌خواست و دوست داشت می‌آموخت مسائلی را که من می‌دانستم و می‌توانستم به وی بیاموزم را حاضر به یادگیری نبود و هرچه تلاش کردم در زمینه‌ای که چیزی می‌دانم مطلبی به وب بیاموزم و حتی چند بار خود وانمود می‌کرد که علاقه دارد، باز نخواست و نشد من هم او را به خطاب نبیل آموزش ناپذیر مفتخر (از دید خودش متهم) کردم.

خصلت دیگر وی گفتن مطالب نامحتاطانه در حضور نامحرمان بود. هرچه به شوخی او را آنارشیست خطاب کردیم که کمی احتیاط را چاشنی حرفش کند و بداند که:

هر نکته جایی و هر حرف مکانی دارد

نشد، که:

میخ آهنی نرود در سنگ

و یا:

زبان سرخ سر سبز می‌دهد بر باد

خودش اینها را نشان آزادگی می‌دانست. آزاده بود، نه نامش این، مسلکش، بی احتیاطی در خونش، شد آنچه نباید می‌شد.
نمیدانم چه به رئیسش گفت او هم برخورد را پیشه‌کرد شاید حرفش حق بود و رئیس ناحق نمیدانم شاید هم دلم نمی‌خواهد بگویم! اخراج شد.

تسلط نفس کوتاهی که به هنگام خبر از خود نشان داد تحسین برانگیز بود اما طاقتش کم، غیر قابل انتظار بود ، شکست، گریست، تسلیم شد، رفت. همه را غمگین کرد چه کسانی که با او صمیمی بودند و چه دشمنان خیالی که فقط خود می‌دیدشان. یک نفره 50 درصد هیاهو بود و کمی بیشتر از آن (51 درصد) انرژی همه اداره.
همه اینها من را ناراحت کرد اما چیزی بیش از ناراحتی حس می‌کنم. خشم ار ضعف او در تسلیم بی قید و شرط.

توضیح: خیر الکلام قل و دل، بر همین دلیل ادامه نمی‌دهم که تو خود حدیث مفصل از این مجمل برخوان

گلمراد

 

لینک
پنجشنبه ۱٥ امرداد ،۱۳۸۸ - مریم و هاله

   باور می کنید.....   

انگار خوابم، باورم نمیشه که توی بیداری این اتفاقات افتاده؛ کشته شدن حداقل 20 نفر که به صورت رسمی اعلام شده و 60 نفر که هنوز تایید نشده!!!

شما چی : باور می کنید که در جمهوری اسلامی که داعیه رهبری جهان اسلام رو داره که مذهب رسمیش شیعه است!! 20 نفر بی گناه فقط به دلیل اعتراض به نتیجه یه انتخابات پر از ت.ق.ل.ب کشته بشن؟!! و حداقل 200 نفر دیگه هم در بدترین شرایط تحت شکنجه باشن تا به کارهای نکرده اعتراف دروغ کنن؟!!

باور می کنید حکومتی که ادعا داره بعد از امام علی(ع) پرعدالت ترین حکومت جهان رو تشکیل داده( نقل ازمحمدیزدی عضو شورای نگهبان) 20 نفر از جوانان کشور خودش رو بکشه و بعد هم ادعا کنه که نیروهای انتظامی، ب.س.ی.ج، س.پ.ا.ه  و ...  نبودن که اونها رو کشتن؟!! که اصلاح افراد لباس ش.خ.ص.ی وجود خارجی ندارن و توهم اصلاح طلبها هستن !!!

باور می کنید که یه روز شاهد چنین ت.ق.ل.ب وسیعی در ا.ن.ت.خ.ا.ب.ا.ت  کشور باشید و برنده هم باورش بشه که 24 میلیون رای آورده؟ بعد هم شما رو بع بعی فرض کنن که متوجه نمی‌شید چه اتفاقی افتاده؟؟؟

باورتون می‌شد سران اصلاحات این همه پایداری داشته باشن و مردم هم کوتاه نیان؟؟  اونم مردم محافظه کار ایران!!!

باورتون می‌شه وزیر صنایع در یه کشور اسلامی که از گناهنان کبیره دینش دروغ  و خیانت درامانته به راحتی آب خوردن !! بره اختراع یه نفر رو به اسم خودش ثبت کنه و مدعی هم باشه که طرف داره دروغ می‌گه !!! و از طرف دیگه رئیس‌جمهور هم بگه این طرح من بوده که به م.ح.ر.ا.ب.ی.ا.ن هدیه کردم که به نام خودش ثبت کنه!!!! و جالبتر از همه هم کتابی در مورد اختراع مذکور با هزینه بیت‌المال با عنوان مولفین به نام احمدی ن.ژ.ا.د، م.ح.ر.ا.ی.ا.ن و مظلومی به چاپ برسه؟؟و سر اخر در دادگاه هم محکوم بشه!!!

باورتون می‌شه در عرض 40 روز توی این کشور در دو تا سانحه هوایی180 نفر و در زندان‌ها  نزدیک 60 نفر کشته شدن و هیچ‌فردی نه مقصر قلمداد می‌شه و نه کسی تسلستی به مردم می‌گه؟؟؟ ولی برای یه زن مصری که توی آلمان کشته شده برای دبیرکل سازمان ملل نامه می‌فرستن؟؟؟؟!!!

شما باورتون می‌شه توی این 40 روز در ایران زندگی کردید و در افغانستان تحت نظارت طالبان نبودیم؟!!!

من که باورم نمی شه.......

 

 

لینک
پنجشنبه ۸ امرداد ،۱۳۸۸ - مریم و هاله

   حال و احوال امروزمان.....   

پسرم!

به تن‌های تکیده‌ای که در لباس من سال‌های پیش جنگیدند شک نکن.

به قهرمان قصه‌های من شک نکن.

به رودخانه‌های خون‌آلود اروند و کارون شک نکن.

به تن‌های مجروح تنگه‌ی چزابه شک نکن.

به بدن‌های خاک‌آلود دشت‌های مهران شک نکن.

فقط به حشره‌ای شک کن که در لباس من خزیده است.

                                                   " عبدالجبارکاکایی "    

هاله       

لینک
شنبه ٢٠ تیر ،۱۳۸۸ - مریم و هاله

   تفنگ پدری-شعری زیبایی از خانم زهرا رهنورد   

گرگ‌ها خوب بدانند در این ایل غریب

گر پدر مرد، تفنگ پدری هست هنوز

 

گرچه مردان قبیله همگی کشته شدند

توی گهواره چوبی پسری هست هنوز

 

آب اگر نیست نترسید، که در قافله‌مان

دل دریایی و چشمان تری هست هنوز

 

مریم

 

 

لینک
سه‌شنبه ٩ تیر ،۱۳۸۸ - مریم و هاله

   تهران در خون   

یک هفته است که نتیجه انتخابات اعلام شده. نمی دونم شما چه وضعیتی دارید ولی من و تمام کسانی که در دور و نزدیک می شناسم در بهت و حیرتیم که چقدر شعور، فهم و عقلمون نادیده گرفته شده.... واقعا دولت در مورد مردم چی فکر کرده؟؟؟ یه مشت گوسفند که هر برنامه ای براشون بچینه بدون چون و چرا قبول می‌کنن؟

دیروز به دوستی گفتم دلم نمی‌سوخت اگه سه تا چهار میلیون تقلب می‌شد، ولی وقتی ١٠ میلیون تقلب می شه یعنی تمام مردم ایران بقدری احمق فرض شدن که قدرت تشخیص کوچکترین مسائل رو ندارن و این خیلی دردناکه خیلی....

ولی آنچه من این یک هفته تو خیابونها دیدم، اجتماع گوسفندان نبود... مردمی بود که حقشون رو می خواستن و وقتی صدای اعتراضت به گوش هیچکس نمی‌رسه مجبوری تظاهرات و تحصن کنی و جالبه که باز هم دیده نمی شی و فقط متهم به آشوب می شی و این خیلی وحشتناکه....

 

برای کشوری که ٣٠ ساله آمار تک به تک افرادی که در فلسطین کشته می شن رو به غیر اسم وفامیل با شماره کفش داره، خیلی جالبه تعداد کشته شده های تظاهرات های اخیر رو نداشته باشه و صدا وسیماش همه رو آشوبگر بنامه...

دولت ما یادش رفته این مردمی که امروز توی خیابونها ریختن فرزندان و بچه های همون کسانی هستند که ٣٠ سال پیش جمهوری اسلامی رو به وجود آوردن...

نمی دونم توی کدوم کتاب بود که خوندم: بدبخت ملتی که تاریخ خود را به یاد نداشته باشد و حالا من می گم بدبخت دولتی که تاریخ کشور خودش رو فراموش کنه ....

دعا کنید....

 هاله

·        اگر توی این پست از کلمه گوسفند زیاد استفاده کردم شرمنده، واژه بهتری برای نوشتن پیدا نکردم......

 

 

لینک
یکشنبه ۳۱ خرداد ،۱۳۸۸ - مریم و هاله