همشاگردی سلام!   

فقط خدا مي دونه چه آرامشي بهم دست ميده وقتي اول مهر مياد و من مي‌دونم كه ديگه مدرسه‌اي  دركار نيست...

 از زمانيكه پام براي اولين بار به مدرسه باز شد و فهميدم مدرسه چه جاي مزخرفيه  از اول مهر بدم اومد. از اون آهنگ "همشاگردي سلام" هم كه دم به دم توي راديو و تلويزيون ميذاشت هم خيلي بدم ميومد، از سر صف ايستادن و يه سري سرودهاي مزخرف‌رو حفظ كردن و يكسال هم خوندنشون هم خيلي بدم ميومد، از فرياد زدن اون شعارهاي جنگي (يا شايد هم انقلابي) كه معنييش‌رو نمي‌فهميدم هم خيلي بدم ميومد، از ناظم‌هاي دورو كه روز اول خودشون مهربون نشون ميدادن هم خيلي بدم ميومد، از جلسه اولياء و مربيان هم خيلي بدم ميومد، از پوشيدن اون مانتوشلوارهاي گل و گشاد و اون معقنه چونه‌دار كه هميشه خدا كج مي‌شد و خط دوختش بجاي جلو يه طرف ديگه بود هم خيلي بدم ميومد، از .......

خلاصه من ازهرچي منو ياد مدرسه مي‌ا‌نداخت بدم ميومد. البته هنوزم از اول مهر بدم مياد، يه جورايي ياد اون روزهاي مدرسه رفتن ميفتم.....

راستي از درس اجتماعي و اون خانواده آقاي كازروني كه از كازون منتقل شدن به مشهد و سفرشون و تجربيات و اتفاقات توي سفرشون، به اندازه پر كردن يك كتاب طول مي‌كشيد هم خيلي خيلي بدم ميومد.

مريم

لینک
دوشنبه ٢ مهر ،۱۳۸٦ - مریم و هاله