من برگشتم.......   

سلام

بعد از یک مدت طولانی دوباره برگشتم. جای همتون خالی من رفته بودم سرکار جدیدم.اون هم کجا .......یکی از شرکتهای دولتی زیر مجموعه یکی از وزارتخانه های مهم این کشور.

باز هم جای همتون خالی .... اصلا بذارید از روز اول شروع کنم: وارد مجموعه که شدم حراست دم در من رو با اسم می شناخت برام خیلی عجیب بود، چون من دو سه دفعه برای کارهای استخدامی اون هم به کار گزینی مراجعه کرده بودم نه به حراست. بعد از این خوان رفتم دفتر مربوطه برای شروع به کار....با استقبال زیاد مدیر مواجه شدم .برام درخواست میز وصندلی داد.تا ظهر که پیش بقیه همکارا نشسته بودم متوجه شدم که هیچ کس کار خاصی انجام نمیده وفقط دارن روزنامه می خونن. سر صحبت رو که باز کردم فهمیدم اینجا هر روز همین شکلی است و خانمها وآقایون یک حقوق کلان در حد 700 هزار تومان رو با سابقه کاری چهار ماهه می گیرن که فقط روزنامه بخونن. عصر مدیر مربوطه لطف کرد حقوق دریافتی من رو هم محاسبه کرد که با اضافه کاری معادل 700 هزار تومان می شد.(البته فیش دریافتی ها 450هزار تومان است و مبالغی مثل بن و هزینه ورزشی و... را که حدود250 هزار تومان است را برای فرار از مالیات توی حساب بانکی واریز می کنن.)ساعت کار اداری تموم شد من اومدم خونه. روز دوم به محض ورود به اتاق رئیس شنیدم که از مانتوی من ایراد گرفتن و باید فردا یه مانتوی بلند تری  بپوشم. ظهر تودیع یکی از مدیران بود که در کمال حیرت توی نمازخانه و بین دونماز انجام شد و جالبتر اینکه مدیر عامل هم حضور داشت.عصر خبرهایی در مورد خودم از این ور واونور شنیدم که آرایشم زیاده،مانتوم کوتاهه و جوک ترکی که دیروز توی اتاق برای بچه ها تعریف کرده بودم توی کل سازمان پخش شده. داشتم شاخ در می آوردم. روز سوم مانتوم رو عوض کردم ولی باز هم پیغام رسید که مانتوم کوتاهه و تا عصر کلی حرف شنیدم که قبل از اومدنم در موردم توی سازمان پخش شده. باز هم مثل دو روز پیش همه بیکار نشسته بودن وروزنامه می خوندن. وقتی با یکی از همکارام در مورد اینکه از این همه بیکاری حوصلش سر میره یا نه سوال کردم می دونید بهم چی گفت؟جواب داد توی ایران، اداره یعنی همین، که تو فقط حقوق سر برجت رو بگیری. یه لحظه دلم برای خودم سوخت که باید بین این آدمهای عقب افتاده که برای عمر وجوانی خودشون کوچکترین ارزشی قائل نیستند کار کنم. هر چی مقایسه می کردم میدیدم من توی اداره قبلی اینقدر کار داشتم که وقت نمیکردم وبلاگ مشترکم رو آپدیت کنم ولی اینجا در خوشبینانه ترین حالت  باید یا روزنامه بخونم یا کتاب.

روز جهارم بلندترین مانتویی که داشتم رو پوشیدم ولی این دفعه پیغام آوردن که تنگه.واقعا داشتم دیونه میشدم.باز هم بیکاری تا عصر . حرف وحدیث هایی که می شنیدم .می دونید قسمت جالب قضیه اینجا بود که همه توی این سازمان 140نفری منو می شناختن ولی من غیر آدمهایی که توی این چند روزه دیده بودم هیچ کس رو نمی شناختم. بلاخره اینقدر توی این چهار روز بهم فشار روحی آوردن که با تمام وسوسه ای که در مورد حقوق داشتم عطای موندن رو به لقاش بخشیدم و روز شنبه برگشتم اداره سابق .

یکی از موضوعاتی که توی این چند روز متوجه شدم این بود که توی این سازمان همه به کار هم کار داشتن و توی کار هم فضولی می کردن. البته به نظر من این از بیکاری مفرط همکاران محترم بود. جالب تر اینکه من وقتی توی راهرو تلفنی در حال صحبت بودم مسول حراست چند بار با حرکت آهسته از جلوم رد شد،بعد که از همکارام پرسیدم گفتن باید مراقب باشم که حرف نامربوط نزنم. تازه اگه غریبه ای توی اتاق بود باید خیلی رسمی با آقایون صحبت می کردم والا برام حرف در می آوردن و.........

خلاصه با مشورت با دوتا آدم کار درست وتشریح وضعیت کاری ومحیطی به این نتیجه رسیدم که حقوق زیاد رو قربانی آرامش روحیم کنم. حداقلش اینه که همکارای اداره قبلی با تمام بدجنسی ها ی کاری با زندگی خصوصیت کاری ندارن ومدام زیر نظرت ندارن که چه کاری داری انجام میدی با کی صحبت می کنی ،با کی قرار می ذاری.

حالا که یک هفته از برگشتنم گذشته دارم به این فکر می کنم که پول مهم تر بود یا آرامش روحی؟به نظرتون من کاردرستی انجام دادم؟شما اگه جای من بودید چه کار می کردید؟

هاله

لینک
سه‌شنبه ۱۱ مهر ،۱۳۸٥ - مریم و هاله