يکی از اين روزها!   

امروزصبح يکي از مترجماني که شرکت ما اسپانسر چاپ کتابش شده بود اومد شرکتمون و اول از همه اومد سراغ من و بعد از کلي احوال‌پرسي و تعارف و تکلف، يکدفعه از پشتش يه شاخه گل گلايل اون هم از نوع آبي‌رنگش درآورد و تقديم!!! من کرد.

امروزظهربا کلي زحمت يه نمودار مشکل‌رو تو پاورپونيت کشيدم که يک ثانيه قبل از Save کردنش برق رفت و...

امروز بعدازظهر بعد از کلي صحبت و تخفيف گرفتن از مديريت سالن همايش مرکز مطالعات، فهميدم که مسئول موردنظر اشتباها" به من گفته که سالنشون خاليه و روز موردنظر ما از قبل رزو شده.

امروزعصر سوار يه ماشيني شدم که راننده‌اش دستش‌رو تا آرنج توي دماغش کرده بود و از سرتخت‌طاووس تا سيدخندان مشغول جستجو بود!!

امروزغروب يه عمله بهم گفت (لطفا" با لهجه بشدت عملگي بخوانيد) عروس مادرم ميشي؟!؟!؟

 

نه ‌نه ‌نه ‌نه ‌نه ‌نه‌ نه ‌نه..... اين چه زندگي سگيه آخه.

لینک
دوشنبه ٢٤ اردیبهشت ،۱۳۸٦ - مریم و هاله