نورپردازی و عکاسی

یک هفته است که کلاس نورپرازی می‌رم. نمی‌دونید چه دنیای شگفت‌انگیزی داره این دنیای نورها!!! بازی با نور و تغییر زاویه عکاس چه کارها که نمی‌کنه. خیلی هیجان انگیزه وقتی تمام صحنه آماده است و تو فقط باید شاتر دوربین رو فشار بدی تا شاهکاری رو که روی سوژه اجرا کردی ببینی و اون لحظه که عکس رو مانیتور دوربین میاد چقدر هیجان داری. اصلا نمی تونم براتون توصیفش کنم.

امسال از وقتی کلاس عکاسی میرم حسرت روزهای از دست رفته‌ای رو می‌خورم که با این دنیای خیلی خیلی متنوع آشنا نبودم. همیشه فکر می‌کردم که کار توی نشریه و روابط‌عمومی می‌تونه تنوع طلبی منو ارضا کنه ولی بعد از یه مدت این کار هم برام تکراری شد و دیگه اون هیجان اولیه رو برام نداشت و خیلی چیزها متوجه شدم که برام عجیب بود ولی باید  باور می‌کردم که واقعیت داره، اینکه  روابط عمومی برای خیلی‌ از همکارا بازاریابی و گرفتن پورسانته، روابط عمومی جایی است که شما می‌تونید با هدایای مجانی اداره به خبرنگارا ( بلا نسبت خیلی از دوستان که خبرنگارای خیلی خیلی محترمی هستن) باج بدید تا پورسانت شما روبدن و درکنارش اگه ستونی توی روزنامه‌ خالی بود و اگه خبر کم اومد خبرای روابط‌عمومی رو هم کار کنن.

توی این 6 سال چشمم به خیلی کارها روشن شد که واقعا کار توی روابط‌عمومی دلم رو زد. نمی دونم شاید تمام ادارات و کارهای اداری این مدلیه و من سخت می‌گیرم و شاید هم فقط روابط‌عمومی ما این‌ مدلی اداره می‌شه. ولی هر چی که بود و هست دیگه مهم نیست، مهم اینه که من با یه دنیای شاد و متنوع آشنا شدم که امیدوارم هیچوقت برام روتین نشه.!!!

/ 11 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آبرا

ما ندرتاً دربارۀ آنچه که داریم فکر می کنیم ، درحالیکه پیوسته در اندیشۀ چیزهایی هستیم که نداریم . آبرا [گل]

منصور

سلام ممكنه كتاب ها و منابعي رو كه براي نور پردازي مطالعه مي كني رو به من معرفي كني با تشكر

مرتضی

به به به خوش به حالت که میری نور پردازی[نیشخند][نیشخند][نیشخند] مواظب باش یه وقتی نورانی نشی ها ها هاه ا [بغل][بغل][چشمک][چشمک][ماچ]

مرتضی

بابا به ما خبرنگارا کسی باج نمیده[نیشخند][نیشخند][نیشخند][نیشخند] کجاس این ادارتون بیام خبر بگیرم تا باجم بدید[خنده][خنده][خنده][خنده][خنده] تمام اداره ها همینه زیاد سخت نگیر باور کن بدتر از اونم هست که تو گفتی[گل][گل]

مزدور

سلام همه چی روتین می شه بالاخره حال کردی روحیه دادنو!!

متو

مریم عزیز ؛ داستان فرودگاه بازنویسی شد.

وحیده

موفق باشی عزیزم

مرجان

[نیشخند] بابا من فقط یه دو ماهی اینجا نیومدم!!!! چه خبرا که نشده! [گل][ماچ]

فاطمه شعبانی

منم امیدوارم به همه چی بیشتر از همه به فضلش من از اون شبی که با هم رفتیم خونه سمیه اینا حالم بد شد بیمارستان و سرم و آرام بخش و این حرفا تا همین حالا از همه جا بی خبرم چه خبر؟